دیشب کشیک بودم کشیک شلوغی نبود اما پر استرس بود به خصوص که با سال دو کشیک بودم وسال سه نداشتم. ساعت 2/5 بعد از ظهر سال دو زنگ زد که خانمی اومده حاملگی هشتم وبا خونریزی شدید حامله دو ماهه .گفتم براکورتاز ببردش اتاق عمل و هموگلوبینشم پیگیری کنه یک ساعت بعد خبر داد که هموگلوبینش 5 اومده رفتم مریضو دیدم زن رنجوری بود که به زحمت 50 کیلو میشد وکاملا رنگ پریده واز معایناتش فهمیدم اگه خون بهش نزنیم به زودی ارست میکنه و خلاصه خون براش تهیه کردیم و بیمار احیا شد . این بیچاره یک هفته بود که خونریزی داشت . خونه اش تو روستایی صعب العبور بود و بقیه اش هم خودتون میدونین. به شوهرش گفتم اقا خانمت به درک فکر هفت تا بچه رو تو خونه نمی کنی که داشتن یتیم میشدن ؟ اخه مگه چه کاره ای که این همه بچه داری؟

مریض رو امروز صبح ویزیت کردم حالش بهتر بود. هموگلوبینش 8/5 شده بود میخندید . به من گفت دیروز داشتم می مردم نجاتم دادی لبخندی زدم وگفتم ولی معلوم نیست دفعه دیگه هم شانس بیاری! اهی کشید و به سقف خیره شد مطمئنم داشت به حرفای دیشب شوهرش فکر می کرد که" به خدا تقصیر خودشه خانم دکتر . خودش دلش بچه می خواد."